Wednesday, August 26, 2009

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ مصاحبه جومونگ : کلیپ بسیار دیدنی و جنجالی از مصاحبه با سون ایل گوک (جومونگ) که در کشورمان ایران حضور داشته است این کلیپ موبایل با فرمت 3gp و از طریق سایت ان موبایل منتشر و ارائه شده است



کلیپ و عکس های جومونگ در ایران


alt فرمت : 3gp
alt دانلود | با حجم 2260 KB
alt رمز فایل : www.nmobile.ir
alt خرید اینترنتی : گردنبند جومونگ تقديم به طرفداران جومونگ پرداخت پس از تحویل کالا

بیوگرافی شخصیت جومونگ در سریال افسانه جومونگ با بازی سانگ ایل گوک

نام : سانگ ایل گوک / Song Il Gook /Song Il Guk / Song Il Kook /Song Il Kuk

حرفه : بازیگر و مدل

تاریخ تولد : ۱ اکتبر ۱۹۷۱

محل تولد : کره جنوبی

سن : ۳۶ سال

قد : ۱۸۵ سانتیمتر

وزن : ۸۰ کیلو

محل تحصیل: دانشگاه Cheongju

علایق : گلف ، شنا ، اسکی ، دوچرخه سواری کوهستانی ، شمشیر بازی.

سریال های تلویزیونی سونگ ایل گوک :

The Kingdom of The Winds (KBS2, 2008)
Lobbyist (SBS, 2007)
Jumong (MBC, 2006)
Sea God (KBS, 2004)
Terms of Endearment (KBS, 2004)
People of the Water Flower Village (MBC 2004)
Desert Spring (MBC, 2003)
Bodyguard (KBS, 2003)
Royal Story (KBS2 2002)
Hard Love (KBS2 2002)
Album of Love (KBS1, 2001)
All About Eve (MBC, 2001, cameo)
Into the Sunlight (MBC, 1999)
Did We Really Love (MBC, 1999)

فیلم های سینمایی سونگ ایل گوک :

The Art of Seduction (2005)
Red Eye (2004)

جوایز برنده شده :

۲۰۰۶ MBC Drama Awards: Daesang Award
2006 MBC Drama Awards: Top Excellence Award
2005 KBS Acting Awards: Best Actor
2002 KBS Acting Awards: Best New Actor

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

کلیپ و عکس های جومونگ در ایران

عكس نشریات‌کاغذی‌ متحرک می‌شود!

هفته نامه Entertainment Weekly با کمک تازه ترین مرز فناوری موسوم "جوهر الکترونیک" از شماره آینده خود تصاویر متحرک را به جای تصاویر ثابت روزنامه های عادی منتشر می کند

جوهر الکترونیک فناوری است که به کمک آن امکان ساخت نمایشگرهای بسیار باریک برای ایجاد روزنامه های الکترونیک فراهم می شود.

با بازکردن صفحات شماره آینده این هفته نامه کاغذی، ویدئویی روشن خواهد شد که یک آگهی را از شبکه تلویزیونی "سی بی اس" و یک آگهی از یک شرکت نوشابه سازی در صفحات چاپی پخش خواهد کرد.
عملکرد این سیستم شبیه به کارت تبریک الکترونیک است که وقتی باز می شوند موسیقی پخش می کنند با این تفاوت که علاوه بر موسیقی اکنون امکان پخش تصاویر متحرک نیز ایجاد شده است.
در مجموع می توان یک ویدئوی به مدت زمان 40 دقیقه را در صفحات داخلی روزنامه ها و مجلات چاپ کرد و به دفعات آنها را دید.
در این مجله از نمایشگرهای باریک تولید شرکت LA-firm Americhip استفاده می شود. ضخامت این نمایشگرها تنها 7/2 میلیمتر و وضوح تصویر آنها 320 در 240 پیکسل است. این نمایشگرها مجهز به باتریهای قابل شارژی هستند که از طریق یک مینی پورت "یو اس بی" به شارژر متصل می شوند


داستان زیبای "شکلات تلخ"

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...


یارا … لآلئ خلیجیة … صدفة


یارا … لآلئ خلیجیة … صدفة

نام ترانه: صدفة
خواننده: یارا
آلبوم: لآلئ خلیجیة – ۲۰۰۹
مترجم/میرمحمدصادق عزیز

صدفة
تصادف

صدفة ومن بین کل الناس علقنی
یک تصادف و میان همه مردم به واکنش من توجه کرد

من یوم شفته وعینی جات فی عینه
از روزی که او را دیدم، چشمانم در چشمانش قفل شد و گره خورد

حسیت شی فی عیونه حیل یجذبنی
در چشمانش فریبی دیدم که مرا جذب کرد

لما ابتسم بانت بوجهی تلاوینه
وقتی می خندید، چهره اش رنگارنگ بود

سلم علیی وجلس جمبی وکلمنی
بیا و به من سلام کن و کنار من بنشین

کل الحواجز تلاشت بینی وبینه
همه موانع بین من و او ناپدید شد

اخذ ایدینی بایدیه وقام یوصفنی
دستانم را در دستانش گرفت و شروع به توصیف من کرد

ولا تمنیت ایدی تترک ایدینه
کوشیدم که دستانم هرگز از دستانش بیرون نیاید

قالی کلام بصراحه حلو دوخنی
سخنانی صادقانه و عاشقانه می گفت که من را گیج می کرد

ماقد سمعت بحلاته اه یازینه
واژه هایی که هرگز پیش از این آن گونه نشنیده بودم

معاه احس الأغانی عنه وعنی
هنگامی که با او هستم، احساس می کنم همه ترانه ها برای من و او سروده شده است

واجمل اغانی الغزل شعری وتلحینه
و او زیباترین و شاعرانه ترین غزل ها را سروده است


احدث الاخبار

في أول إطلالة لمي حريري خلال شهر رمضان المبارك، يحاورها الاعلامي عماد هواري في برنامجه الرمضاني اليومي "بيروت بالليل" والذي سيبثّ مباشرة عبر أثير إذاعة "راديو دلتا- روتانا" من "كافيه روتانا"- وسط بيروت قرب ساحة النجمة في تمام الساعة العاشرة مساءً ويمتد ال


تكاد تكون هيفاء وهبي النجمة الأكثر تعرّضاً للشائعات منذ انطلاقتها في عالم الفن، وقد تفنّن محترفو إطلاق الشائعات في رصد تحرّكاتها وتحوير مسارها كما يريدون أو بالأحرى كما يمنّون النفس... دون أن يصلوا إلى مبتغاهم أو حتى أن يتمكّنوا من إعاقة مسيرتها!. ومنذ تا


تطل الإعلامية نضال الأحمدية على المستمعين في رمضان عبر إذاعة "صوت الغد" ببرنامج إذاعي يومي الخميس والسبت في الساعة الخامسة مساءً بتوقيت بيروت . يذكر أنه سبق للأحمدية أن قدمت في رمضان الماضي برنامجا على إذاعة "ميلودي اف إم" بعنوان "حلو ومر" ولاقى البرنامج


لم يثنه نجاحه كواحد من أهم الملحنين في الوطن العربي عن تحقيق حلمه الأول و هو الغناء. نادر نور الملحن الرومانسي و بعد 12 عاماً من التلحين لأهم المطربين , قدم مؤخراً أول ألبوماته و الذي يحمل عنوان " أول ما نبدأ" . إلتقينا نادر ليحدثنا عن ألبومه و عن سبب


في شهر رمضان .. تحاول القنوات الفضائية العراقية مواكبة القنوات العربية في تقديم ما يستقطب المشاهد اليها ، من خلال تقديمها للبرامج المنوعة والمسلية والمسلسلات الدرامية ، وفي كل هذا تتباين المستويات والانتاجات حسب قدرة القناة المالية وتوجهاتها ، فهناك من ت


نجحت العارضة الأسترالية كاترين مكنيل في تحقيق ما فشلت فيه العارضات الأخريات، وهو تمكنها عام 2006 من إبرام عقد لمدة 6 أشهر مع المصور العالمي ماريو تستينو لتكون العارضة الرئيسة التى يستعين بها في مختلف أعماله. و جاء إختيار تستينو لمكنيل لما تتميز به من مواص


بدأت الدراما السعودية تثور بقوة عنيفة في الأعوام القليلة الماضية، مخرجة العديد من الأعمال المتنوعة، حيث أصبحت أرقام وأعداد الإنتاج تتصاعد عاما بعد آخر. ولكن السؤال الذي يدور في سماء الدراما السعودية هو: هل سنشاهد تميزا هذا العام، أم مثل كل عام -تكرار في ا


مرة أخرى عادت إلى واجهة الأحداث قضية رجل الأعمال المصري هشام طلعت مصطفى، والمحكوم بإعدامه بعد إدانته في قضية مقتل الفنانة اللبنانية سوزان تميم، وذلك بعد أن تقدم الدفاع عنه يوم السبت بطعن أمام محكمة النقض ضد الحكم الجنائي الصادر من محكمة جنايات القاهرة وال


بعد عام من تجميد عرض مسلسل (فنجان الدم) المثير للجدل بين قبائل الجزيرة العربية لتلقيها تهديدات من جماعات قبلية فى دول الخليج، اعلنت مجموعة "مركز تلفزيون الشرق الأوسط mbc في الأوان الأخير انها ستفرج عن المسلسل حيث نوهت عن عرضه فى رمضان، إلا أن هناك مخاوف


تشارك 84 شابة توجت كل منها على عرش الجمال في بلدها ويمثلن 84 دولة في مسابقة حامية في جزر البهاماس الاحد لانتزاع لقب 'ملكة جمال الكون'. وتبعا لتقليد عريق، سيتم تقييم هؤلاء الجميلات الاربع والثمانين في ازياء عدة، من ثوب السهرة مرورا بلباس البحر الى الزي الف